>

>

>

>

خورشته قیمه ... اِ!نه! ببخشید! عشخ کیلویی چند؟

ارسال شده توسط حاج خانومچه | در ۲:۵۱ | 11 دیدگاه
دسته بندی شد در


راستش از خدا که پنهون نیس دیگه شوما کی باشین که من بخام ازتون مخفی کنم (شوما رفقا که دیگه یه پایِ ثابتِ زندگیمون شدینا!) (آره دیگه میاین اینجا رو میخونین مفتکیو میخندینو یه پولی هم نمیسلفین که ما ازش زندگیمونو بچرخونیم!) خلاصه که ما نتونستیم این حاجی رو راضی کنیم که ما رو تیارت ببره و خلاصه اینجوری شد که ما الان صوبت موبتی در این زمینه نداریمو شرمنده ی عام و خاص شدیم رف! هی خاهر جون فک کردین چی؟ فک کردین این زندگی به همین راحتیاس که فک میکنین؟ نه جونم! بالا داره! پایین داره! خلاصه دیگه اینجوری شد که ما کجا!؟ تیارت کجا؟! (از رو رفقایی که ازم عکس مکس خاستن شرمندم)
اول بگم که حاج خانومچه کلی در پوسته خودشون نمیگنجیدن که حاجی شمبه نرفتنی شدن به مسافرتو از خودشون ذوق در کردن در حد جامِ جهانی! البته از نظر حاجی کلی روبسته موندا! اما خلاصه هر چی دیرتر میرف بهتر بود دیگه خب چیکار کنم با این دلِ صاب مرده ی حاج خانومچه! راستش پنشمبه ظهر که حاجی داشت از غذای دس پختیه مامی حاج خانوم تعریف میکرد طبقِ ممول! رو کرد به حاج خانومچه و گف: میشه به مامیت بگی این دفه خورشتِ قیمه بپزه؟ حاج خانومچه ی مشعوف السلطنه گف: مامی رو بیخیال! عزیزم خودم میپزم برات باقلوا! حالا بماند که اونشب تا مامیش اینا از بیرون بیاد دُمبالِ "لپه" میگشتو پیدا نمیکرد، اما اونشب یه قیمه یی داد به این حاجی خورد که تا دو ساعت حاجی و بابای حاج خانومو حتا مامیش از این قیمه میگفتن! (بچه رو کرده استداداشو اساسی!) اونوخ حاجی سر میز رو کرده به حاج خانومچه میگه: "بخاطرِ این دس پختتم که شده، دیگه ایندفه میگیرمت" (اشاره به زمونِ مجردیشون داش البته ها!) خلاصه آخر هفته هم به دیدنِ سر.یا.لِ بی.ستو چاهار گذشتو اندرون دبلیو سی بخاطر نوشیدنه آبِ فراوون (از دسته تو حاجییییی)
امروزم توی اداره بینِ حاج خانومچه و حاجی .. البته در حالیکه یکی از این همساده های بیکارِ در جوارِ اداره ی حاج خانومچه اینا این آهنگو گذاشته بود...
"بیا پیشم بمون عشقم آره کاره دیگه بسه ... تو چشات خوشگله خودت می دونی خوراکه آتلیه عکسه وقتی کنارمی انگار جولیا رابرت پیشم نشسته..." (بابا این سا.سی ما.نک.نم غوغایی کرده این روزاااااااااااا یه چرندیاتی میخونه که آدم خاه ناخاه قرش میگیره سرجاش) حالا خودتون حساب کنین که تو این حین جملاتِ عاشقونه رو حاج خانومچه از کجاش در میاره... (ببخشین این قسمت یکم بی ربط شد که خود حاج خانومچه و حاجی تصمیم گرفتن)


راستش گفتم سا.سی یادِ یه بحثی افتادم، راستش این حاج خانومچه که نسبت به ایشون (همین نی ناش ناش و پارمیدا خانو میگم دیگه!) خیلی خیلی ارادت داشتنو اصن تو میهمانیِ عقدشون کلی با این آهنگ رخصیدن با حاجی! (قابلِ توجهِ رفقایی که رخصِ دو نفری تمرین میکنن! آره جونم به دردِ همین شبا میخوره! البته شوما سعی کنین بیشتر با آهنگای رومنس دو نفری تمرین کنین نه مثه ما با ساسی!!!) انقد ایشون ارادتی به این خاننده دارن که این روزا تو ماشینشون اونلی سا.سی ما.نک.ن گوش میدنو تو خیابون ویراژ میدن (اوخ اوخ! بیچاره شدی حاج خانومچه! الان حاجی اگه اینو بخونه وَر میداره تیلیفونو بِت میگه: "ای ورپریده! خوبه دیگه! دور از چشِ من ویراژ میدی؟ مگه نگفتم تُن نرو؟ هاننننن؟ " توئم مجبوری همش بِش بگی " بابا باور کن من تُن نمیرم! منظورم ویراژ با سرعتِ مطمئنه بوده!" و شومام همین طوری فک کنین دیگه! دِهََََََ! اصلن ببینم مگه شوماها کارو زندگی ندارین هان؟ پاشین برین اصلن! حالا ببینین میتونید بینِ این دو کفتر چاهیِ عاشخو جنگ بندازین؟؟؟)
خب دیگه جونم براتون بگه.. اصلن چی داشتم میگفتم!؟ آهان! خانندهه! آره رفقا! یادتونه اون پنشمبهه که حاجی و حاج خانومچه اینا با سیا اینا رفتن یه مهمونی؟ (آره همونو میگم!) آره از اون شبم این آهنگ هر شبو هر روز، تو نِروِ این بانو مونده...
"آخه سا.سی با تو خیلی هَپیِه ، محلم نمی ذاره به بقیه .. تو رو دوس داره بت میگه میگه هی، خودمو میکنم تیکه تیکه .. بیا بدو...بدو...بدو...بدو...بدو...بدو... به من بده لباتو ... آخ...دلم کرده هواتو بیا...بیا...بیا...بیا...بیا...بیا...بیا پیشم بمون جوجویی ... وای دختر تو چقدر هولویی ... "

پینوشت: ببخشین دیگه آخر هفته یی بود بچه خیلی زیاد چرن پرن نوش! شوما به بزرگیِ خودتون ببخشین!
پینوشتِ بعدی!: به سئوالِ زیر پاسخ دهید با توضیحات (بارم: 5 نمره!)
سئوال: آیا نسبت به شخصی که دوس /نامزد /نامرد (اِ ببخشین از دهنم پرید! )/شوور شوماس!
الف. دوسش دارین (ینی دوسش دارین دیگه!)
ب. عاشخشین (ینی تو مایه ی لاو ترکوندنو این صوبتا دیگه!)
ج. فقط باهاشین (ینی همین جوری از سر بی کسی و بی دردی و بی نوایان بازی دیگه!)
د. عاشخو حسودشین (ینی دیگه خودتون منیشو میدونین دیگه! بچه مچه هس نمیشه توضیحِ بیشتر بدم!)
توجه توجه! راستی رفقا یه تیکر گذاشتم این پایین بلاگ که تا اولین سالگرد روزِ خاستگاری حاجی از حاج خانومچه (اِهکی پیتی جون فک کردی فقط خودتون از این سالگردا دارین!) بیاین با من بشمارین! بعدشم جوابه سئوالمو بدین


11 بازخورد به 'خورشته قیمه ... اِ!نه! ببخشید! عشخ کیلویی چند؟'
پیتی گفت...

خدا نکشتت دختر..مردم از خنده! (پیتی در حالیکه دندوناشو با حرص رو لپ آزی فشار می ده!)
می گم آزی چرا با هانی مسابقه نمی دی...؟؟؟
از دست تو دوباره آپ کردم.. این آپ سوم امروزمه!
راستی شاید امروز برم با خان داداشو مامی جارو برقی و قهوه ساز بخرم..

پیتی گفت...

جواب سوال د می باشد! من که می میرم از حسودی به همکاراش به لباس تنش به خواهراش به مامانش به هوایی که میره تو ریه اش.. به همه چیزایی که جز خودشه... و حتی به خودش که خودشه..

حاج خانومچه گفت...

والا خانومی که شوما باشین باس بگیم که ما خودمان هم عاشخیم هم فارق هم حسود هم لایسود! خلاصه که گوزینه موزینه داشتین بازم ما رو خبر کنین! D:

پیتی گفت...

می گم آزی! (آیکون پیتی که داره کم کم می ره زیر زمین از خجالت!) منظورت از اینکه تعریف کنم روز خواستگاری بود؟؟؟؟؟ این ماجرایی که تعریف کردم ماله مهمونی دیروز بود!!!! (یعنی واقعا ببخشید!)

گلدونه گفت...

من هم حسودم هم عاشقم هم بدجور دوستش دارم! اصلا وقتی میبینمش انگار به سلول سلول ِ وجود محتاجم! انگار واسه مایه ی حیاته!!(خداکنه بیاد بخونه)
دیشب که داشتم عکسای کوچیکیشو میدیدم، دلم انقدر قنج رفت که نزدیک بود غش کنم بیوفتم رو دستش!!

سانیا گفت...

وااااااااااااااااااااااااااای خانومی می خوام بخورمت تو رو .مردم از خنده رسما.بابا تو دیگه کی هستی .کشتی منو بابا .فکر این قلب ما رو هم بکن دیگه وای میسته ها.بوووووووووووس

خوب گزینه ب برای منو .چون ما راستیتش نفهمیده بیدیم که آن چه بچه مچه ها نباس بفهمن چیه اینه که کم خطر ترین گزینه رو انتخاب می کنیم
اما از شوخی گذشته آزی جونم نانا اون قدر برام عزیزه که مثل نهره آبه .می دونی اولا حسودی می کردم اما بعد که دیگه رفتاراش رو دیدم خیالم راحت شد که اون قدر فضای امنی برام درست کرده که من فقط قراره عشق ورزی کنم همین.این با اونه که این فضای امن رو به هم نریزه و حرمت عشق رو داشته باشه
اما به یه چیز هنوز حسودی می کنم اونم گرمای تنشه...
ای بابا مثل این که ما کم کم داریم گزینه هات لاو رو انتخاب می کنیما.چی شد ؟حاج خانومجه تقصیر تو شد همش داری با این خاطره های خوشگلت ما رو هوایی می کنه .ای قربون آزی جونم برم منننننننننننن.

حاجی گفت...

میبینم که از نوبسندگی به طراح سوالو ازمونو این صوبتا تبدیل شدی،چه میکنه این حاجخانومچه تو وبلاگ.
ولی حواست باشه به جرم های ضد اخلاقی دره وب لاگو گل نگیرن خانوم..
جوابت که خیلی آسونه،5 نمررو بده به خودم..
گزینه صحیحه...
اگه بازم سوال موال داشتی خبرم کن همسری...
یک عدد آقای شوور

پیتی گفت...

آزی این حاجی کدوم گزینه رو انتخاب کرد؟؟؟ (آیکون پیتی در حالیکه با دستش زیره چونشو می خارونه)

سانیا گفت...

وای آزی جون قربون دستت آره حتما خبرت می کنم .اگه بتونم بیارمش تو خط خودمون خیلی خوب می شه

پیتی گفت...

کجایی حاجخانومچه!

مرجان گفت...

سلام حاج خانومچه
خیلی جالب مینویسی به منم یه سری بزن

ارسال یک نظر